چل روزه سیب نخوردم ولی هنوز نمردم....

از ۱۵ فروردین و پست مارکوپلو تا الان به هر تاریخی، چه میلادی،چه قمری، چه شمسی می شود، خیلی روز ضربدر ۲۴ ساعت، که این رهگذر بی صاحب افتاده وسط این کویر .شاید بهتر.شاید اگر می نوشتم از سرمای دلم یخ می کرد یا بعداز آن، این همه داغی انتخابات دامنش را می سوزاند.و این روزها چه قدر نزدیک شدم به حرف آن پاکستانی اطراف حرم، می گفت:((سیاست هست نایس پرشین ورد ،سیا یعنی بلک و سَت همان ست(به کسره سین)یعنی ادجاسمنت یعنی تنظیمات))و من لذت می بردم از حرف زدنش ،نه به خاطر لهجه اش که انگار می ترسید کلمات را واضح بیان کند و نه به خاطر حرکات رپر گونه دست و سرش،لذت بردم که چه زیبا فهمیده بود معنی سیاست را.
البته در همین گیر ودارها بود که به اندازه ۳ تا اخراجی های ۱ (نه ۲)حض کردم ، وقتی ندامت نامه مسعود ده نمکی جعلی از کار در آمد که در غیر این صورت این تنظیمات سیاه چنان به سمت تاریکی میل می کرد که هیچ سفیدی را دیگر یارای عرض اندام نبود.
و خوش به حال هرکس که در این گیر و دار و بکش و ببند و دم ما گرم و لعنت بر شما. فحش نداد به دوست و رفیق و پسرخاله و آشنا که حالا بعد زمستان بماند زیر بار سیاهیش.
دلم لک زده برای یک دانه سیب تمیز هم اگر نبود نبود قرمز براق، از آن از بهشت بیرون انداز ها ،که بیرونم کند از این رخوت تابستانی، که بدجوری زمینم آرزوست.

