چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی...
شب قدر من ،شبي كه سلول هاي وجودم،در آتش عشق تغيير ماهيت داده بود و من چيزي جز عشق گويا نبودم . دل من ، كعبه عالم شده بود ، مي سوخت ، نور مي داد و وحي الهي بر آن نازل مي شد و مقدس ترين پرستش گاه خدا شده بود ، امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مي گرفت و به همه اطراف منتشر مي شد . از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كو ههاي غم و صحراهاي تنهايي و آتش عشق ، طوفان هاي سهمگين به وجود مي آمد كه همه وجود مرا تا صحراي عدم به ديار نيستي مي كشانيد و مرا از زندان هستي آزاد مي كرد.
از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه آساي عشق را مي دانستم ، اما چيزي كه در آن شب مهم بود ، اين بود كه وجود من ، روح شده بود و روح آتشفشان كرده بود . مي خواست ، همچون نور از زمين خاكي جدا شود و به كهكشان ها پرواز كند...آن گاه آتش عشق به كمك آمده بود و جسم خاكيم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و اين دود همراه با روح من به آسمان ها اوج مي گرفت....
نوري بود كه در آن شب مقدس ، بر قلبم تابيد ، بر زبانم جاري شد و به صورت اشك ، بر رخسارم چكيد. من همه زندگي ام را به يك شب قدر نمي فروشم و به خاطر شب هاي قدر زنده ام . و تعالاي شب قدر عبادت من و كمال من و هدف حيات من است.
دكتر چمران

پانوشت1 شب قدر آن قدر بزرگ بود و من آن قدر كوچك ،كه احساسم كلمه كم آورد.
پانوشت2 ما را به دعا كاش فراموش نسازند ،رندان سحر خيز كه صاحب نفسانند.
پانوشت4 یا خیر حبیب و محبوب...
کهکشان در استکان
ظرف را تكان داد و به دقت يك حبه انتخاب كرد،آن را جلوي نور ،مستقيم روبه روي چشمش نگاه داشت،شنيده بود تازگي ها دانشمندان كشف كرده اند هر كدام از اين حبه ها دنياي كاملي هستند و حتي احتمالا موجوداتي با درجات بالايي از هوشمندي بر روي آن ها زندگي مي كنند،از اين فكر خنده اش گرفت حبه را درون نوشيدني انداخت و شروع به هم زدن كرد ، هم زمان كه حبه حل مي شد ،كره زمين و ده ميليارد و هفتصد و هشتاد ميليون و خرده اي ستاره و سياره ديگر، آرام آرام حل مي شدند.
پا نوشت۱ ...و اين گونه بود كه اولين داستان كوتاه من متولد شد.
پانوشت۲ احتمالا كل اين اتفاقات به زمان ما به مدت ۱۰ ميليون و ششصد هزار و خرده اي! سال طول كشيده .
پانوشت۳ خدايا،تو مرا به خاطر بسپار ،اگر همه جهان فراموشم كنند ،باكي نيست.
يادداشتي بر فيلم "همیشه پای یک زن در میان است"
اصولا زن مثل اورانيومه ، و نگاه مرد الكترون و عشق برخورد الكترون با اورانبوم، اونوقت چه اتفاقي مي افته؟درسته انفجار اتمي ، و همه چي نابود مي شه... .
اگر انسان توي خونه اش مار پرورش بده بهتر از زن گرفتنه.
اين ها از عقايد كليدي جاهد(مهران مديري ) است، جاهد وكيل فرهاد است ، فرهاد ناشر نمايشنامه هاي نويسنده هاي بزرگ جهان است،او با همسرش مشكل دارد ،بنابراين به توصيه جاهد تصميم مي گيرد با استفاده از تكنيك كم توجهي، توجه همسرش رويا (گلشيفته فراهاني) را به خود جلب كند،كه البته ناموفق است و كارشان به طلاق مي كشد.
در همين اثنا به فرهاد پيشنهاد چاپ نمايشنامه (مردان عليه زنان عليه مردان) به نويسندگي پ.ط مي شود،خب فرهاد هم كه چون نمايشنامه هاي نويسندگان معروف جهان را چاپ مي كند ، قاعدتا زير بار چاپ نمايشنامه نمي رواز آن طرف هم ،پ.ط كه ظاهرا فردي صاحب نفوذ است با اعمال همه گونه فشار از جمله قطع برق انتشارات توسط وزارت نيرو ، قطع آب و قطع سهميه كاغذ انتشارات و حتي كوبيدن ساختمان چاپخانه ،سعي مي كند فرهاد را زير فشار بگذارد تا نمايشنامه را زير چاپ ببرد.
خط روايي دوم كه موازي زندگي اداري فرهاد و همسرش پيش مي رود،زندگي شخصي اين دو نفر است،فرهاد و رويا كه حالا تقريبا از هم جدا شده اند (فقط كارهاي رسمي طلاق باقي مانده) با زندگي جديدي رو به رو مي شوند،بلافاصله بعداز روز اول جدايي با ريتم تند و اغراق كاريكاتوري كارگردان روبه رو مي شويم ،رويا كه تا به حال به اميد تاكسي نيم ساعت كنار خيابان مي ايستاد امروز به محض ايستادن ،30 ،40 تا ماشين جلوي پايش ترمز مي كنند ،كه منجر به يك تصادف زنجيره اي مي شود ،همه مي خواهند به او شماره بدهند از راننده تاكسي و رييس شركتش گرفته تا سر دفتر محضري كه در آنجا از همسرش جدا شده. فرهاد هم وضع بهتري ندارد يا زن ها به شدت از او دوري مي كنند يا هر طور كه شده مي خواهند توجه او را به خود جلب كنند.
داستان كلي فيلم نامه برداشت آزادي است از داستان غير قابل چاپ از مجموعه داستاني به همين نام اثر سيد مهدي شجاعي البته 3 داستان ديگر از همين مجموعه در بخش هايي از فيلم گنجانده شده كه به جذابيت فيلم افزوده.
يكي از نكات جذاب و مشهود فيلم های کمال تبریزی ريا ستيزي آن است مثلا در قسمتي از فيلم شاهديم، رييس اداره رويا (رضا كياني)كه به نظر جانباز ويلچري مي آيد و تنها قادر به حركت دادن انگشتان دستش است وقتي مي خواهد به رويا پيشنهاد صيغه بدهد مي بينيم كه كاملا سالم است و در جواب تعجب رويا مي گويد (("اون تيپ واسه بيزينسه اين يكي واسه لاو")) و بعد كه از اتاق بيرون مي رود دوباره روي پيشانيش با استامپ جاي مهر مي گذارد و روي ويلچر مي نشيند.


