تبليغاتX
رهگذر

چل روزه سیب نخوردم ولی هنوز نمردم....

از ۱۵ فروردین و پست مارکوپلو تا الان به هر تاریخی، چه میلادی،چه قمری، چه شمسی می شود، خیلی روز ضربدر ۲۴ ساعت، که این رهگذر بی صاحب افتاده وسط این کویر .شاید بهتر.شاید اگر می نوشتم از  سرمای دلم یخ  می کرد یا بعداز آن، این همه داغی انتخابات  دامنش را می سوزاند.و این روزها چه قدر نزدیک شدم به حرف آن پاکستانی اطراف حرم، می گفت:((سیاست هست نایس پرشین ورد ،سیا یعنی بلک و سَت همان ست(به کسره سین)یعنی ادجاسمنت یعنی تنظیمات))و من لذت می بردم از حرف زدنش ،نه به خاطر لهجه اش که انگار می ترسید کلمات را واضح بیان کند و نه به خاطر حرکات رپر گونه دست و سرش،لذت بردم که چه زیبا فهمیده بود معنی سیاست را.

البته در همین گیر ودارها بود که به اندازه ۳ تا اخراجی های ۱ (نه ۲)حض کردم ، وقتی ندامت نامه مسعود ده نمکی جعلی از کار در آمد که در غیر این صورت این تنظیمات سیاه چنان به سمت تاریکی میل می کرد که هیچ سفیدی را  دیگر یارای عرض اندام نبود.

و خوش به حال هرکس که در این گیر و دار و بکش و ببند و دم ما گرم و  لعنت بر شما. فحش نداد به دوست و رفیق و پسرخاله و آشنا که حالا بعد زمستان بماند زیر بار سیاهیش.

 دلم لک زده برای یک دانه سیب تمیز هم اگر نبود نبود قرمز براق، از آن از بهشت بیرون انداز ها ،که بیرونم کند از این رخوت تابستانی، که بدجوری زمینم آرزوست.

 

 

!! نوشته شده توسط محمد | 3:8 بعد از ظهر | جمعه دوازدهم تیر 1388 •

مارکو پلو

سلام ٬سلام 100٬ تا سلام....

حال شما،احوال شما ،عیدتون مبارک...

نه بابا...کی خواب مونده؟من؟چی شده؟سیزده به در شد،حالا تبریک می گم؟خب...اولا ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است ،دوما٬ چی بگم که این 10 ،12 روز جاتون خالی بار سفرو بستیم و چشممون به جمال اینترنت که هیچ،به جمال هیچ مانیتوری روشن نشد.خلاصه ببخشید به بزرگی خودتون .

حاصل این سفر هم مثل باقی سفر ها کلی خاطره بود،که بعضیاشو می شد بادوربین ثبت کرد خیلیاشم  با هیچ دوربینی قابل ثبت  و ضبط نبود.از بین خاطره های ثبت شده چندتایی رو انتخاب کردم ،موافقید ببینیم؟

 

جاده ،جزء جدا نشدنی سفر،اونم از نوع جنوبیش:

بعد از جاده نوردی  نوبت دریا نوردی بود:

 

پیرمرد ماهیگیر بومی قشم،داشت تور شو ترمیم می کرد،وقتی روش ماهیگیری با قلاب را ازش پرسیدیم ، رفت چوب ماهیگیری شو اورد و وزنه و قلابشو کند و به چوب ماهیگیری ما وصل کرد.

 از قشم برگشتنا یه سری هم به کرمان زدیم:

این بنده خدا اول اتفاقی اومد تو  کادر بعد دیدم نه بابا خودش کلی سوژه است:

بعد از کرمان رفتیم یزد ،اینجا هم رفسنجانه٬بین کرمان و یزد،بازار حاج آقا علی:

 وقتی رسیدیم یزد،شوهرخاله گفت:میدونین یزد یعنی چی؟ بعد از اینکه ما کلی توی اطلاعات زبان شناسی و جغرافیایی مغزمون پال پال کردیم و به جایی نرسیدیم، گفت: (یاماها،زیرشلواری،دمپایی!)

موزه آینه و روشنایی یزد و یه عکس  بالای 18 سال!

و آخرین عکس هم  عمارت باغ خان(یزد):

 

!! نوشته شده توسط محمد | 6:12 بعد از ظهر | شنبه پانزدهم فروردین 1388 •

آغاز یک پایان

 

بعضی وقتها یک پایان ساده می تواند آغاز یک شروع باشکوه باشد مثل تمام شدن عمر یک کرم ابریشم درون پیله و تولد پروانه.بعضی وقتها لازم است زمین بخوریم تا بلند شدن را یاد بگیریم.حتی به نظر من بزرگترین تفاوت ما آدم ها در همین توانایی بلند شدن بعد از زمین خوردن است.شاید قبل از ادیسون فکر اختراع لامپ به ذهن خیلی های دیگر رسیده بود اما هیچکدام آن ها طاقت چند هزار آزمایش ناموفق را نداشتند،اینطور بود که گذشت و گذشت تا  افتخار روشن کردن تمام عالم نصیب ادیسون شد.چون از ته دل اعتقاد داشت"هر شکست کشف راهیست که به پیروزی منتهی نمی شود".

یادمان باشد هرکدام از ما می توانیم روشن ترین آینده ممکن را داشته باشیم فقط به  شرطی که ادیسون وار برای کشف چراغ زندگیمان تلاش کنیم .

!! نوشته شده توسط محمد | 1:13 بعد از ظهر | یکشنبه چهارم اسفند 1387 •

حکم

حکم

وقتی برای باختن چیزی جز دل ندارم

 دل را در دایره می اندازم      

با خشت دلم را می بری  

و من دل می بازم

تازه می فهمم

گذشت زمانی که اینجا

همیشه حاکم دل بود !

محمد ۱.۱۱.۸۷

 

!! نوشته شده توسط محمد | 1:27 بعد از ظهر | یکشنبه بیستم بهمن 1387 •

غزل نیمه تمام...

                                                         ماه هدیه

ماه هديه

چپ چپ نگاهم می کند،آیا سلامم می کند؟

از آن طرف، با عشوه ای، دل را به نامم می کند؟

شیرین من، لبخند زنان، از روبه رویم می رود

ترسو دلم، این لرزشت، آخر مرا «بم» می کند

محبوب من،ماه هدیه ام ،معتاد لبخندت شدم

دنیای من،در پای تو،جانا بخند،اخمت خمارم می کند

آفتاب چشمت،چشم خورشید می زند،بنگر مرا

یخ کوه سردم،یک نگاهت،چون بخارم میکند

محمد

 

!! نوشته شده توسط محمد | 5:37 بعد از ظهر | پنجشنبه پنجم دی 1387 •